دوشنبه ، ۱۰ فروردین ۱۳۹۴
   احادیث و روایات:  امام علی (ع):حكيم نيست آن كس كه مدارا نكند با كسى كه چاره اى جز مدارا كردن با او نيست.

تبلیغات






اضافه به علاقمنديها ارسال اين مطلب به دوستان آرشيو تمام مطالب
 

داستان-خوابیدن-مامان



واضح آرشیو وب فارسی:فارس پاتوق:
داستان خوابیدن مامان و ستایش  

داستان خوابیدن مامان و ستایش از اون داستانهایی که سر دراز دارد و هیچ وقت هم تمامی ندارد حالا تا حافظه ام یاری میکنه بعضی هاش را اینجا ثبت میکنم :
ستایش از بچگی بگی نگی یه دختر هم چین تیزی بود حالا از خود تعریف نباشه ها
یه شب هنوز دو ماهش نشده بود که مادر و بچه فرصت کردند برای ۵ دقیقه چشمهاشون را رو هم بگذارند مادر وقتی مطمئن شد دختر نازنازش خوابیده خودش هم با خیال راحت و با حفظ با فاصله از بچه خوابید (که یه وقت خوابش سنگین نشه و روی بچه غلت نزنه ))
وقتی غرق خواب بود ناگهان یه چیزی پشت کمرش احساس کرد شبیه یه ماهی کوچولو و این صدا
«هام هام هام »
و با ترس چشمهاش را باز کرد ولی خیلی خیلی خدا رحم کرد که برنگشت و پشت سرش را نگاه نکرد و بابایی را صدا کرد تا بابا بیاد ببینه این چیه تو کمر مامان !
بله شاید شما هم فهمیده باشید نی نی دخملی گرسنه میشه از خوای بیدار میشه و با اینکه هنوز دو ماهش نشده بود با کله خودش را به طرف مامان میکشه و بوی مامان را تشخیص میده تا بهش برسه
بله دیگه
* گفتم ستایش یه کم همچین تیزه یه شب وقتی خیلی کوچولو بود بین سه یا چهار ماهش یه شب همین طور که مامان نشسته بود و به ستایش شیر میداد ناگهان خوابش برد و ممیا از دست مامان رها شد و افتاد توی دهان ستایش و جلوی تنفس بچه گرفته شد مامان هم از همه جا بیخبر خواب بود ولی خوب ستایش خودش را هر جوری بود از زیر سینه مامان بیرون کشید و با صدای نفس نفس زدنش مامان از خواب بیدار شد .داستان-خوابیدن-مامان
بله
* بعد ها ترتیب خوابیدن عوض شد بابا ، مامان ، ستایش خوب وقتی مامان از خواب بیدار میشد با این ترتیب مواجه میشد : بابا ، ستایش ، مامان
مامان روزهای اول زیاد توجه نمیکرد ولی این داستان چند هفته ای بود که داشت تکرار میشد .داستان-خوابیدن-مامان
بلاخره فکر مامان مشغول شد ؛ یعنی چه اتفاقی افتاده ؛ یعنی من هر شب از روی دخترم غلت میزنم
و عذاب وجدانی نصیب مامان گشت ولی از آنجا که کائنات کمک میکنند تا معماها حل بشوند یک شب مامان از خواب بیدار شد و دخترش را دید که همان جور که خواب بود بلند شد از روی مامان رد شد و رفت توی بغل بابایی خوابید
خوب بله دیگه
* یه شب که ستایش دوباره داستان هرشبش را تکرار کرد مامان یه غلتی زد و میخواست بالش زیر سرش درست کنه که ناگهان با صدای جیغ و گریه دخترش بیدارشد
بله مامان توی خواب نمیدونست دخترش خودش را جابه جا کرد و همین طور که دنبال بالش میگشته ستایش را به جای بالش اشتباه گرفته و سرش گذاشته بود روی تن ستایش






این صفحه را در گوگل محبوب کنید 



[ارسال شده از: فارس پاتوق]
[مشاهده در: .www.farspatogh.com]
[تعداد بازديد از اين مطلب: 4801]

اضافه شدن مطلب/حذف مطلب

برچسب ها: داستان-خوابیدن-مامان ,


تبلیغات


برچسب های کاربران:









==================================

-






صفحه اول | تمام مطالب | ارتباط با ما
1390© تمامی حقوق این سایت متعلق به سایت واضح می باشد.
سایت واضح آرشیو وب فارسی می باشد و تمامی مطالب بصورت خودکار از سایت های فارسی دریافت می شوند و سایت واضح هیچگونه مسئولیتی در قبال آنها ندارد
این سایت در ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ثبت شده است و پیرو قوانین جمهوری اسلامی ایران می باشد. لطفا در صورت برخورد با مطالب و صفحات خلاف قوانین در سایت آن را به ما اطلاع دهید